تبليغاتX
داستانك ، اهالي باغان


 اين روزها...


اين روز ها جسور تر شده ام براي فرصتي كه نيست. و بوي مرگ تمام وجودم را گرفته است . نه از آن دست نيستي كه بوي پوچي مي دهد و دلزدگيست از سر دلخوشي . نه ...من غمگينم و سراسر وجودم خواستن است براي بودن . و مي ترسم از روزهايي كه شاهد رفتنم . رفتن كساني كه دوستشان داشتم و دوستشان داشتيم و كساني كه متنفر بوديم از انها حتي . صحبت بر سر بغض نتركيده است . از رفتن شكيبايي ها و حتي صدام ها . حرف از ژ ست خونسرد مجري CCN است وقتي از آمار كشته ها در افغانستان و عراق مي گويد و از تعداد نفرات كشته شده در ايران پس از انتخابات . و چه به سادگي مي توان گريه كرد براي من و براي تو كه هستيم با بوي مرگي كه سراسر وجودمان را فرا گرفته است و در اطراف پراكندست. اين روزها دلم سخت گرفته و با اخبار هواشناسي هم شايد خلاص شوم از شر اين بغض .و اين روز ها زياد فاتحه مي خوانم براي ماندگان و رفتگان . و در همين روز ها ست كه در روزنامه هاي پر تيراژ شهر مي خوانم كه شعر شاعران باد كرده است روي دستشان و ديگر خريداري ندارد. كه چه محال است درك عشق و غزل در مجالس ترحيم روزانه. و من ديگر اين روز ها زياد فاتحه مي خوانم ... شما نيز ...








شرم







مرد خيره رو به مانكن ايستاده است و فروشنده ، مانتو از تن آن در مي آورد .




+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:35 توسط امیر حبیبی |