اندر احوالات داستانك و اهالي باغان: زماني كافي شاپ مانندي جلوي دانشگاه ما باز شده بود به اسم آژلار ، و ما ،يعني من و دوستاني از قماش من كه با آن سيگارهاي پين و پاكت هاي مارلبورو شان شناخته مي شدند ، در مكان فوق ذكر به طرقي روشنفكرانه و صد البته در هاله اي از دود ، به چراي علومي از قبيل فلسفه كه محبوب ترينشان هم همان هيچ اندر تخميسم بود مشغوليت داشتيم و قاطعانه سعي در اخذ مدركي از آنجا . و اما در درون دانشگاه ، هر يك به راه خود . و من پس از سال ها ي سال ممارست يك مهندس تكنونساج شدم و بعد از آن جشن با شكوه فازغ التحصيلي مدتي به اندازه گيري نرخ رشد پشم ناحيه پشت گوسفند ها ي محله بالا همت گماردم و سپس به پا كوفتن براي وطن . و حالا اينكه ماجراي اين وبلاگ چيست در واقع هيچ و چيزيست به دنبال همان فلسفه محبوب سالهاي دور آژلار .