اين روزها...
اين
روز ها جسور تر شده ام براي فرصتي كه نيست. و بوي مرگ تمام وجودم را گرفته
است .
نه از آن دست نيستي كه بوي پوچي مي دهد و دلزدگيست از سر دلخوشي . نه
...من غمگينم و سراسر وجودم خواستن است براي بودن . و مي ترسم از
روزهايي كه شاهد رفتنم . رفتن كساني كه دوستشان داشتم و دوستشان
داشتيم و كساني كه
متنفر بوديم از انها حتي . صحبت بر سر بغض نتركيده است . از رفتن
شكيبايي ها و حتي صدام ها . حرف از ژ ست خونسرد مجري CCN است وقتي از
آمار كشته ها در افغانستان و عراق مي گويد و از تعداد نفرات كشته شده در
ايران پس از انتخابات . و چه به سادگي مي توان گريه كرد براي من و براي تو
كه هستيم با بوي مرگي كه سراسر وجودمان را فرا گرفته است و در اطراف
پراكندست. اين
روزها دلم سخت گرفته و با اخبار هواشناسي هم شايد خلاص شوم از شر اين
بغض .و اين روز ها زياد فاتحه مي خوانم براي ماندگان و
رفتگان . و در همين روز ها ست كه در روزنامه هاي پر تيراژ شهر مي خوانم
كه
شعر شاعران باد كرده است روي دستشان و ديگر خريداري ندارد. كه چه محال
است
درك عشق و غزل در مجالس ترحيم روزانه. و من ديگر اين روز ها زياد فاتحه
مي خوانم ... شما نيز ...
شرم

مرد خيره رو به مانكن ايستاده است و فروشنده ، مانتو از تن آن در مي آورد .
ژنرال

و هر روز پوتين هاي ژنرال را در آرزوي آغاز جنگ برق مي اندازند .
و نوزادان ديروز

مي خواهيد چه كاره شويد؟

معلم كه روي تخته سياه موضوع انشاء را نوشت ، خلبان اوج گرفت تا به اكنون ، با ماژيكي در دست كه با آن موضوع انشاء را نوشته بود .
حماقت

دوستي قديمي را تنگ به آغوش كشيد ، با نيشخندي به لب و نيشتري به قلب او .

