هبوط

اتوبوس خواب آلود تجربه بی وزنی را در عمق جاده بهمراه داشت .
عطش

در باز شد و باریکه نوری بر لباس مرد و بوسه ای بر لبان زن نشست و با بهم کوفتن در ، پیرزن آشفته از خواب ، خود را به سمت پارچ آب کشاند .
سوء تفاهم

نشسته از کناری به او خیره بود و او ، نگاهش را به او دوخته بود .
نسیان

(« کافی است با یکی از دفاتر قبول آگهی تلفنی تماس بگیرید و.. »
و گوشی تلفن را برداشت و اینطور شروع کرد ... موسسه نسیان ... با ده سال سابقه درخشان در امور فراموشی ... تلفن تماس .... و یادش رفت و گوشی را گذاشت . »)
خيابان

مرد زنش را گم کرده بود و حالا در خيابان به دنبالش می گشت . قدم هايش را تند کرد.لحظه ای ايستاد و دستش را بر شانه ی زنی گذاشت .جا خورده بود مرد. زن هم.
- نمی دانستم زيباييت تا به اين حد است.
چيزی نگفت زن . بازوهای همديگر را گرفتند و در شلوغی خيابان فرو رفتند . لحظه ای بعد مردی به دنبال زنش در جمعيت گم شد.
اتوبوس

مرد ديگر دستش به ميله اتوبوس قفل شده است و با هر تكا ن به سمت چشمان زن پرت مي شود.
